توصیف رگبار شهری

جاناتان سوئیفت

از کتاب «حکایت بانوی آزرده»، انتشارات پارسه


چنین زنند تفأل مراقبانِ دقیق

به موعد نامبارک رگبار

گربه‌ هم وقتِ باران غمی شود،

روی کولش گذارد دمش را و دست

بردارد از جست‌وخیز.

وقتِ شب در راه خانه، بوی تیز آبریز

شامه‌‌ات را بیازارد دوچندان.

عقل اگر در سر بوَد،

راه دوری نروی به هوسِ شام

که امنِ دلیجان بیَرزد به شراب خام.

دردِ میخچه‌ بگیردت، هُش‌دار

که نفوس بد می‌زند به ریزش رگبار

زُق زُق کنند زخم‌های کهنه،

ناگهان تیر ‌می‌کشد جای خالی دندان.

گویند آقای کودن‌زاده[1]

پرسه می‌زند در قهوه‌خانه

دشنام دهد به هوای خراب و

می‌نالد از ملال[2].

اینک تندباد جنوب[3] خیزد با بال‌های خیساخیس

گنبد گیتی را سراسر بگیرد ابرِ قیرگون بدمست

که زیاده نوشیده و حالا

پس می‌دهد همه را.

با اولین نرمه اریب باران

دخترک چابک، سوزان، ملافه‌ها را می‌کَند از روی بند.

حالا هم پشنگ کثافات، که سلیطه‌ای بی‌حواس

زمین‌شورَش را می‌تکاند روی سرت

پا تند می‌کنی و توسل به خبیثه ارواح

بعد می‌ایستی، برمی‎گردی،

و گلایه‌ای؛  

زنک اما هنوز جارو می‌تکاند و

خوش‌خوشان می‌خوانَد.

از این ستیز نابرابر هنوز

جان به‌در نبرده‌ خاک[4]

اما به مدد باد، می‌جنگد برای حیات

دو دشمن چنان بازیچه تنوره ستهمِ باد

که معلوم نکند کدامشان باران و کدامشان خاک.

آه! که شاعر بی‌نوا کجا برود به التجا؟

وقتی که هر دو باران و خاک به کت‌اش تاخته‌اند

یک‌لاقبا کُت که ملاط خورده‌ از باران و خاکِ خیس

پرزهاش ورآمده و جا مانده لکِ گل‌ولای.

حالا سیل می‌بارد از قطرات ممتد

          و شهری ترس‌خورده[5] تهدیدِ تنداب.

زنان خاکی‌خُلی پناه می‌برند به مغازه‌ها

مثلاً چانه می‌زنند سر قیمت اجناس و چیزی نمی‌خرند.

حالا شرشر ناودان‌ها و جوجه‌وکیلِ[6] خوش‌لباس

تظاهر می‌کند به کرایه دلیجان،

آن‌قدر پابه‌پا کند اما تا صاف شود هوا.

خوب پوشانده خودش را خانم خیاط و

با چترشمعیِ زهوار واشده می‌رود باشتاب.

این گوشه زیر سایه‌بان همه جور و ناجور،

به هر بخت و اقبال، سر صحبت به آشنایی گشوده‌اند.

توری‌های برنده، دم‌به‌دمِ ویگ‌های بازنده،[7]

هم‌داستان به دوستی، دشمنی از یاد برده‌اند

تا باد نبرد کلاه‌گیس‌شان[8].

قرتی جوانکی در کجاوه[9] نشسته بی‌قرار

ضرب گرفته نواره آب بر رویه اتاق 

و می‌لرزد آنی به هلای گاه‌گاهِ ضربه شلاق،

]مثلِ[ وقتی که برملا شد اسب چوبی‌ِ اربابان «توری»[10]

آبستنِ یونانیان بی‌قرار به فرار

(همان قلدران یونانی که مثل قلچماق‌های امروزی

جای حساب پس‌دادن، دخل ارباب را می‌آورند)،

لائوکون با نیزه‌اش ضربتی زد سوی اسب[11]

که حبسیان به خود لرزیدند از ترس.

حال این فاضلاب سرریز که از هر گوشه روان است

حکایت کند به صد رنگ و بوی و آژند

که چه‌ها می‌‌آورد، از کدام کوچه آمده،

که این سیلاب پرزور و پرشتاب

از اسمیت‌فیلد[12] سرریخته یا سنت سپالکر[13]

سر محله اسنوهیل[14] درهم آمیخته‌‌

در آبراهِ مایل به پلِ هلبورن[15] جاری شده‌

هرچه را رُفته‌اند: ته‌مانده دکه قصاب‌ها، سرگین و سیرابی و خون.

توله‌سگ‌های مغروق، خمسی‌ماهی‌های عفن،

همگی گل‌اندود

گربه‌های مرده و ریشه‌های شلغم‌ در دل سیلاب

شیبان و روان‌اند.


[1] Dullman

[2] Spleen

واژه‌ای با بار و برد معانی بسیار که تقریباً تمام حالات و وضعیت‌های افسردگی معاصر از ماخولیا تا بی‌دل و دماغ بودن را دربر می‌گرفت و در شعرهای شاعران معروف آن دوران مثل الکساندر پوپ و متون پزشکی هم کاربرد داشته است، تاجایی که برخی حکما spleen را خصیصه‌ی روحی مردم انگلستان و نتیجه‌ی اوضاع جوی و غیابِ آفتاب دانستند. تصور می‌کنم جامع‌ترین معادل فارسی برای آن «ملال» باشد.

[3]  اشاره‌ای است به حکایت سیلاب کتاب مقدس در شعر «بهشت گمشده» جان میلتون:

اینک تندبادِ جنوب خیزد با بال‌های سیاه

پهنه می‌گستراند و ابرها سراسر گرد هم آیند زیر پهنه آسمان (کتاب یازدهم، سطرهای 42-738).

[4] Dust

به زعم برخی سوئیفت‌شناسان، این سطر و تقلای خاک در حفظِ جان در تندباد، تلمیحی صریح به عهد عتیق و آفرینش انسان دارد، آنجا که می‌گوید «و خداوندگار انسان را از خاک زمین بیافرید و نفحه حیات را در منخرینش دمید؛ و انسان روحِ زنده گردید…(سفر آفرینش 2-7). گویی که در شعر سوئیفت هم ذره خاکِ گرفتار در سیلاب یا تندباد همان جان آدمی باشد در تقلای حیات. 

[5] Devoted

در این شعر، به معنای محکوم و دچار عقوبت است، اما همزمان معنای «پارسا و معتقد» را در خود مستتر دارد که بار کنایی سطر را بیشتر می‌کند. گویی لندنِ سوئیفت، شهری دچار عقوبت و بدفرجامی است و این سیلاب‌ها همان سیلاب انتقام خداوند (یا خدایان) است که در عهد عتیق و هم در ایلیادِ هومر دامن کافران و ناپرهیزکاران را به وعده آسمانی خواهد گرفت.

[6] Templar spruce

منظور دانشجوی حقوق یا وکالت در تمپل است.

[7]  سوئیفت این شعر را درست بعد از انتخابات عمومی سال 1710 نوشت، که طی آن حزب توری توانست اکثریت مجلس عوام بریتانیا را در دست بگیرد و حزب ویگ را شکست دهد.

[8] Wigs

رسم قدیمی انگلیسی که اغلب اعیان و رجال سیاسی کلاه‌گیس‌ بر سر می‌گذاشتند و بزک می‌کردند. هم‌قافیه‌ و هم‌آوا بودن Whig و Wig بر طنز ماجرا افزوده است.

[9]  نوعی اتاقک چوبی شبیه کجاوه جهت حمل‌ونقل در شهر.

[10]  سوئیفت سعی می‌کند وضعیت بغرنج سیاسی روز و دسیسه‌های حزب توری را با اشاره به اسب تروایی‌ها در اسطوره یونان توضیح دهد.

 [11] لائوکون کاهن آپولون در تروا بود که به ظنِ (درست) پنهان شدن برخی یونانیان در اسب تروا، نیزه‌ای به سوی آن پرتاب کرد. آتنه ایزدبانوی حامی یونانیان پوسیدون را واداشت تا دو مار بزرگ از دریا بفرستد تا دور تن کاهن و دو فرزندش بپیچند و آن‌ها را هلاک کنند. اهالی تروا به گمان آنکه او به سبب بی‌حرمتی به اسب، مورد خشم خدایان قرار گرفته، اسب را به درون شهر راه دادند و تروا سقوط کرد. ویرژیل در اشعارش به توصیف این ماجرا پرداخته است.

[12] Smithfield

اسمیت‌فیلد، در بازار لندن، راسته قصاب‌ها و دام‌فروش‌هاست و جابه‌جا آغل حیوانات اهلی و دکه قصاب‌ها پیداست.

[13] St. Pulchre

مخفف St. Sepulchre، کلیسای سنت سپالکر در هلبورن. همراهی نمادین زباله‌های کلیسا (نماد معنویت و اخلاق) با قصاب‌خانه‌ها -که محل کشتار دام و طیور است- طنز موقعیتِ مضحکی به شعر می‌افزاید. در اسناد تاریخی و اشعار الکساندر پوپ، از محله کلیسای سنت سپالکر به خوبی یاد نشده است، یکی به سبب بازار سالانه بارتلمی که موجب آزار و سلب آسایش عمومی بود و قانون‌شکنی‌های بسیار می‌کرد، و دیگری به سبب زندان نیوگیت که درست روبروی کلیسا واقع شده بود و به دلیل این همجواری، زنگ کلیسا در تمامی موارد اعدام یا مجازات به صدا درمی‌آمد و به نوعی تداعی‌گر جنایت و مکافات بود.

[14] Snow Hill ridge

[15] Holborn Bridge

Related

ناداستان و وسواس فکر

فیلیپ لوپیت منتشر شده در مجله ناداستان شماره 16، دی ماه 1401 جورج استاینر جستاری دارد با عنوان «ده دلیل…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *